... | ||||
| و من برای اولین بار...
دارم از زندگیم... از لحظه لحظه ها... غم ها و شادی ها... لذت می برم... نفس می کشم... و می گم: بیخیالش! راستی یک زندگی سلام! | ||||
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 12:28 توسط گلبانو | | ||||
| اینجا تعطیل است! | ||||
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 20:24 توسط گلبانو | | ||||
سال نو... | ||||
| می گن نگین عیدت مبارک...عربیه!..بگین:
سال نو فرخنده ایشالله سال خوب و پر برکتی داشته باشید... سال پیش با همه سختی هاش سال پر خاطره ای بود...اما می تونست خیلی بهتر باشه...ایشالله امسال تلافی می شه
پ.ن:من فردا روز اول عید امتحان دارم...هیشکی خودشو نذاره جای من خیلی گناه دارم. | ||||
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 19:48 توسط گلبانو | | ||||
وقت رفتنه... | ||||
| عید هم داره می یاد...نمی دونم چرا انقدر حسش می کنم..با اینکه روز اول عید امتحان نیم ترم دارم و اتفاقای اخیر خوب حالمو گرفته اما الان حالم خوبه...خیلی خوب...دوست دارم این حس رو حالا حالا ها داشته باشم...
فکر می کنم اون اتفاق در عین بدترین بهترین اتفاق زندگیم بود...اینو وقتی فهمیدم که باهاش حرف زدم و خیلی چیزا رو بیشتر باور کردم... اینجا رو هم به زودی می بندم...از دوستای گلم هم می خوام اگه ایمیلشونو ندارم برام بذارن | ||||
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:35 توسط گلبانو | | ||||
| دنیا هنوز تنگه...هوا نداره | ||||
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 18:35 توسط گلبانو | | ||||
| چهار دیقه دیر رسیدم سر کلاس...ردیف آخر نشستم...می شد زوذتر برسم اما حوصله راه رفتن نداشتم...یه حسی مثه شکستن...مهم نیست...اون از دیشب. اینم از الان...دیگه فردا مهم نیست.چقد این استاده حرف می زنه اما هر چی باشه لهجه شو دوست دارم...مثه استاد روسی ساعت پیش نیست که با هر جمله ش دلت بخواد بالا بیاری..
هفته دیگه گلوبال دی ...می گفتن ۶۰ تا ایرانی می خوایم که تی شرت سبز بپوشن بیان شعر ایرانوبخونن...داشتن اغفالم می کردم...آخه با روسری اون وسط..بابا این همه ایرانی...تازه موضوع هم فقط این نیست... فکر می کنه چون پسره یه چغل نگاش نمی کنه تقصیر منه...خب نمی خواد نگات کنه زوره مگه...هنوز نمی دونم چرا از رفتار خشک من با این چغلا حرصش می گیره...خدا آدم رو از اینجور آدما بی نیاز کنه.... وای خدا ۵۰ دیقه مونده ... زیاد می گفت دوست دارم...دروغ نمی گفت اما دروغ بود...هر وقت تونستی خودتو نبینی بدون طرفتو دوست داری...وگرنه دروغه...این چیزا حالمو بهم می زنه...من از همتون متنفرم..با احساس دو طرفه هم خیلی حال می کنم. خوابم می یاد...وااای نیم ساعت دیگه مونده...می بینی ساعت هم با ما سر لج افتاده... چقدر این دنیا تنگه! | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:46 توسط گلبانو | | ||||
| چقد الان دلم می خواست عربی بلد بودم...استاد هنوز نیومده..کاش نیاد...همه بچه ها دارن می حرفن و هیچی نمی فهمم! مغزم پر از عدده. من نمی دونم این آمار دیگه چیه! کلی راه حل می نویسی آخرش همش غلطه.خازم می گفت با ماشین حساب ۱۰ ثانیه بیشتر طول نمی کشید جواب رو در بیاری شت!
ده دیقه گذشت و استاد نیومد...انجی داره می ره. آخ جااااااان کلاس کنسل شد | ||||
نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 12:11 توسط گلبانو | | ||||
| حکمت این روزا و اتفاقا رو نمی فهمم.. | ||||
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 20:53 توسط گلبانو | | ||||
تو رو می سپرم.. | ||||
|
فقط نمی دونم چی کار کنم جز اینکه زمان بگذره و فراموش کنم...اما می دونی افسانه راست می گه مقصر اصلی خودم بودم...مقصر که نمی شه گفت عاملش خودم بودم...اما تو چرا؟کلی علامت سوال تو ذهنمه که حاضر نیستی...حتی یک بار.نمی تونم روز آخر رو فراموش کنم بغضش تا همیشه تو گلومه....می خوام با همه چی کنار بیام...تو رو هم به خدا می سپرم و وجدانت. | ||||
نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385ساعت 23:10 توسط گلبانو | | ||||
روزگار | ||||
| خیلی دلم تنگه خیلی...بی وفا.. | ||||
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 23:12 توسط گلبانو | | ||||

